دیگه همه چیز تموم شد
منم به آخرش رسیدم
خداحافظ برای همیشه . . . خداحافظ!
+
نوشته شده در شنبه هفدهم فروردین 1387ساعت 8:34 توسط عباس
|
و نامه ای که بعد از مدتها رسید
خاکسترداغ برای درختها؟
حرف مفت برای یک نسیم خنک ؟
آسایش سردبرای تغییر؟
....
ماچه چیزی پیداکرده ایم ؟
همان ترس های قدیمی ، آرزویم بود شما اینجا بودید!
...
+
نوشته شده در شنبه هفدهم فروردین 1387ساعت 8:32 توسط عباس
|
+
نوشته شده در شنبه هجدهم اسفند 1386ساعت 6:4 توسط عباس
|
+
نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386ساعت 12:4 توسط عباس
|
نمی دانم زندگی از من خسته است یا من از او
و این زندگیست که تیرهای سخت و زهر آلودش را بر قلب من فرود می آورد
و من تنها و خسته
در سکوت و تنهایی شبانه خویش 
آنگاه که آهنگ تنهایی را گوش می دهم
و آهسته و آرام به یاد چشمانت می گریم
و باز در آن ثانیه ی اندوه
کسی نیست که مرا یاری کند
نمی دانم
نمی دانم چگونه اشکهایم را مرحمی بر دل خود قرار دهم
در حالی که اشکهایم از سوز دل است
از آه وحسرت دوری از تو
و دعوای بودن یانبودن من
آیا تو هستی با من تا من بمانم ؟؟؟
و این سوال همیشگی من
و این جوابش باتو
جوابش باتو ...
+
نوشته شده در سه شنبه چهاردهم اسفند 1386ساعت 12:15 توسط عباس
|
دیگر چیزی به پایان این شمع خاموش نمانده است!

+
نوشته شده در سه شنبه چهاردهم اسفند 1386ساعت 11:59 توسط عباس
|
زندگي با همه ي وسعت خويش
محفل ساكت غم خوردن نيست
حاصلش تن به قضا دادن و افسردن نيست
اضطراب هوس ديدن و ناديدن نيست
زندگي خوردن و خوابيدن نيست
زندگي جنبش جاري شدن است
از تماشاگه آغاز حيات
تا به جائي كه خدا ميداند.....
+
نوشته شده در شنبه چهارم اسفند 1386ساعت 16:56 توسط عباس
|

فردا تو می آیی و دوباره روشنایی وجودت رو به تاریکی این خونه می بخشی.چه قدر دلنشین ِ که با اومدنت این سکوت چند روزه ی خونه شکسته می شه و من از تنهایی در میام.
عزیزترین های زندگی من، بیاین تا دوباره زندگی از سر گرفته بشه . منتظر فردام. فردا....
+
نوشته شده در شنبه چهارم اسفند 1386ساعت 16:55 توسط عباس
|
در حالی که فکر میکنی خیلی دور، همینجا پیشته...
دیگه بیشتر از این نمیتونه از قلبت سرچشمه بگیره.....
همیشه ایمان داشته باش به اون چیزی که هستیم...
و دیگه هیچی اهمیت نداره...
زندگی ازآن ماست و ما با راه خودمون زندگی میکنیم...
و دیگه هیچی اهمیت نداره...
هر روز برای ما چیزهایی جدید میشند...
ذهنتو برای یه دید وسیع باز کن......
و دیگه هیچی اهمیت نداره...
هرگز اهمیت ندادم اونها چی میگند...
هرگز اهمیت ندادم اونها چه جوری زندگی میکنند..
هرگز اهمیت ندادم اونها چیکار میکنند..
هرگز اهمیت ندادم اونها چی میدونند...
اما من میدونم...
و دیگه هیچی اهمیت نداره......
+
نوشته شده در پنجشنبه دوم اسفند 1386ساعت 14:24 توسط عباس
|
غروب جمعه
هوای ابری
یه روز پائیزی یا زمستونی
سـردِ سـرد . . .
همه ی اینا بهونه است
من دلم از نبودن تو گرفته !
+
نوشته شده در پنجشنبه دوم اسفند 1386ساعت 14:24 توسط عباس
|
در آسمان
اي ماه تابناك
در انتظار چه هستي؟
-در انتظار آمدن آفتاب پاك!
من راه را
در شب براي آمدنش باز مي كنم
ميگويمش سلام وسحر باز
پرواز مي كنم.
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386ساعت 16:27 توسط عباس
|
کيسه ي کوچک چاي تمام عمر دلباخته ي ليوان شد
ولي هر بار که حرف دلش را مي زد صدايش توي آب جوش مي سوخت
کيسه ي کوچک چاي با يک تکه نخ رفت ته ليوان
حرف دلش را آهسته گفت ...
ليوان سرخ شد...
+
نوشته شده در سه شنبه هجدهم دی 1386ساعت 4:34 توسط عباس
|
هرگز براي عاشق شدن به دنبال باران و بهار و بابونه نباش...
گاهي در انتهاي خارهاي يک کاکتوس به غنچه اي مي رسي که
ماه را بر لبانت مي نشاند
+
نوشته شده در سه شنبه هجدهم دی 1386ساعت 4:28 توسط عباس
|
اگر به خانه من آمدی ای مهربان
برای من چراغ بیاور
ویک دریچه که از آن
به ازدحام کوچه خوشبخت بنگرم
+
نوشته شده در سه شنبه هجدهم دی 1386ساعت 3:58 توسط عباس
|
نه نرو صبر کن!
قرارمان اين نبود بايدسکه بيندازيم
اگر شير آمدترديدنکن که دوستت دارم
اگر خط آمد:مطمئن باش دوستدارت هستم
صبر کن سکه بيندازيم اگر دوستت نداشتم
آن وقت برو .....
+
نوشته شده در سه شنبه هجدهم دی 1386ساعت 3:52 توسط عباس
|
یکی بود یکی نبود زیر این چرخ کبود
یه غریبه آشنا دل و جونم رو ربود
اینجوری نگام نکن گل یاس مهربون
اون غریبه تو بودی تا ابد با من بمون
تا ابد با من بمون
+
نوشته شده در سه شنبه هجدهم دی 1386ساعت 3:43 توسط عباس
|
+
نوشته شده در دوشنبه هفدهم دی 1386ساعت 23:46 توسط عباس
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم مهر 1386ساعت 15:41 توسط عباس
|
کاش همان کودکي بوديم که حرفهايش را از نگاهش مي توان خواند اما اکنون اگر فرياد هم بزنيم کسي نمي فهمد و دل خوش کرده ايم که سکوت کرده ايم سکوت پر بهتر از فرياد تو خاليست دنيا را ببين... بچه بوديم از آسمان باران مي آمد بزرگ شده ايم از چشمهايمان مي آيد!! بچه بوديم دل درد ها را به هزار ناله مي گفتيم همه مي فهميدند بزرگ شده ايم درد دل را به صد زبان به كسي مي گوييم ...هيچ كس نمي فهمد
+
نوشته شده در سه شنبه هفدهم مهر 1386ساعت 20:55 توسط عباس
|
+
نوشته شده در یکشنبه پانزدهم مهر 1386ساعت 16:53 توسط عباس
|
یکی بود .....
یه تکه سنگ کوچولو یه گوشه ای کنار دریا زندگی می کرد ...واسه خودش بود و خودش .شب می شد و روز می شد ...همه می رفتن ومیومدن ولی اون بود و خودش .
یه روز دریا بهش گفت چرا نمی ذاری کسی به دلت نفوذ کنه ...سنگ گفت هر کسی لیاقتش رو نداره ...دریا گفت چرا ...بالاخره یکی لیاقتش رو داره ...موضوع اینه که خودت نمی خوای.
سنگ کوچولو تصمیم گرفت که بخواد ...روزها می گذشت دریا میومد ، موج هاش رو به سنگ می زد ، نازش می کرد ...سنگ کوچولو هم واسش درد و دل می کرد ...تا اینکه اون قدر موج های دریا بهش خورد که سست شد ...ترک برداشت ...لای ترک هاش آب رفت .
یه روز صبح که بیدار شد تا به دریا بگه که اون به دلش رسوخ کرده دید که دیگه از دریا خبری نیست ...دریا رفته بود ...بی خداحافظی ...
سنگ کوچولو موند و یه دل شکسته ...نه واسه این که دریا رفته بود و اون رو تنها گذاشت...اون می دونست که هیچ وقت سنگ و دریا باهم نمی شن ...چون سنگ توی دل دریا هم که بره بازم سنگه ...
اما از این ناراحت بود که چرا دریا بی خداحافظی رفت ...چرا؟...چرا؟
+
نوشته شده در یکشنبه پانزدهم مهر 1386ساعت 16:23 توسط عباس
|
من از پشت نقاب شب به دنبال تو ميگردم...
كجايي گرمی خورشيد شبي سرد است و می لرزم
نگاهی بر من و شب كن كه تنها مانده ام بی تو
ببين چشمم چه می گريد برای تو برای تو...
به من خورشيد خود بخشای كه پر نور است حضور تو
+
نوشته شده در یکشنبه هشتم مهر 1386ساعت 12:40 توسط عباس
|
پيداست هنوز شقايق نشدي
زنداني زندان دقايق نشدي
وقتي که مرا از دل خود مي راني
يعني که تو هيچ وقت عاشق نشدي
زرد است که لبريز حقايق شده است
تلخ است که با درد موافق شده است
شاعر نشدي وگر نه مي فهميدي
پاييز بهاريست که عاشق شده است
+
نوشته شده در شنبه هفتم مهر 1386ساعت 23:54 توسط عباس
|
زندگي يعني بازي. سه ، دو ، يک … سوت داور............ بازي شروع شد!!! دويدي ، دست و پا زدي ، غرق شدي ، دل شکستي ، عاشق شدي ، بي رحم شدي ، مهربان شدي… بچه بودي ، بزرگ شدي ، پير شدي سوت داورــــــ?ــــــــــ
بازي تمام شد... زندگي را باختي
+
نوشته شده در شنبه هفتم مهر 1386ساعت 23:53 توسط عباس
|
واژه ی غریبی است
واژه ای که روز هاست یا شاید هم ماه هاست که با آن خو گرفته ام ...
که چه سخت است انتظار
هر صبح طلوع دیگری است بر انتظار فردا های من
خواهم ماند تنها در انتظار تو !
+
نوشته شده در شنبه هفتم مهر 1386ساعت 16:28 توسط عباس
|